یادداشت‌های یک دختر کارمند

دیروز توفیق اجباری تجدید بیعت اجباری با بنیانگذار اجباری انقلاب را داشتیم، البته از وقتی کارمند دولت شدم این توفیق اجباری همراه با زور و تهدید هر سال اتفاق می افته. روز قبل هم تمام مرخصی ها لغو شد و اعلام کردند که هیچ کس حق مرخصی رفتن ندارد و حضور در مراسم تجدید بیعت اجباری است. حتی برای تشویق بیشتر یا به قول همکارانم  برای اینکه ما را توی معذوریت بیشتری قرار بدهند در ساعات پایانی کار بن خرید شهروند هم اهدا کردند تا مثل بچه ها که با یک شکلات یا خوراکی حاضر به رفتن به جایی میشوند که دوست ندارند ما را هم با شکلات ... کنند تا حتما در مراسم حضور پیدا کنیم.

کاری ندارم که توی حرم امام در روزهای پیروزی انقلاب که مثلا باید با شادی و جشن همراه باشه بجای سرودهای انقلابی، مصیبت کربلا خوانده شد، از لزوم وجود ولایت فقیه صحبت شد و ... .

-          رییس سازمان بعد از مدتها افتخار دادند که در مراسمی کنار کارمندانشان قرار بگیرند.

-    بعد از زیارت حرم به زیارت قبور شهدای انقلاب رفتیم که به قول یکی از همکاران انگار تجدید بیعت دو مرحله ای شده و هر دو قمست مکمل هم شده اند

 

-    نمره درسی که اعلام کرده بودند افتادم به لطف استاد درست شد و مرحمت فرمودند و یک نمره اضافه کردند تا 9 تبدیل به 14 بشه؟؟!!!

 

-    توی سازمان ما رسمه که هر مراسمی که هست همه همکاران اجبارا باید حضور داشته باشند چون اگه ما نرویم سالن کلا خالی می ماند و خیلی ضایعه

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط کارمند | پيام ها ()

یه وقتهایی اشتباهاتی میکنید که تاوان کمی باید برایش بدید

یه وقتهایی اشتباهاتی میکنید که تا آخر عمرتون باید تاوانش را بدید

یه وقتهایی هم اشتباهاتی میکنید که فقط یادش ذهنتون را آزار میده

بستگی به این داره چطوری به اشتباهت نگاه کنی،‌ شاید ازش درس عبرت بگیری و در

شرایط مشابه تکرارش نکنی

شاید هم همیشه گوشه‌ای از ذهنت را آزار بده.

بدترینش اینه که اشتباهت هر روز جلوی چشمت باشه و ببینیش و هر روز یادت بیاد که

اشتباه کردی اونوقت باید چکار کنی که همه چیز را فراموش کنی.

من یه اشتباه کردم نه خیلی خطرناک یا بد یا دردناک بلکه خیلی تلخ که هر روز جلوی چشمام رژه میره

بعضی وقتها میدونی چه کاری اشتباهه و حتی دیگران را هم نصیحت میکنی که اون کار را انجام ندهند ولی یه روزی و یه جوری خودت هم توی همون موقعیت اشتباه قرار میگیری و همون کاری را که دیگران را از انجام دادنش برحذر میکردی خودت انجام میدی، بعد همیشه خودت را آزار میدی که چرا کاری را کردی که میدونستی اشتباهه. چرا؟؟؟

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط کارمند | پيام ها ()

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!!!!

بخشی از شعر سحر در وبلاگ لواشک ترش

- دیشب که داشتم واسه دل خودم مینوشتم تا کمی از فشاری که این روزها دارم تحمل میکنم کم بشه، گفتم خدایا زود باش!!!!! و ناخودآگاه بلندتر گفتم خدایا زود باش!!!!!

بچه‌ها تعجب کردند از جمله من!!!!! که چی شده که من دارم خدا را صدا میزنم و تازه بهش دستور هم میدم!!!!

آخه خسته شدم از این اوضاع شلم شوربا و بی‌سروته. از اینهمه بی‌برنامه‌ای و بی‌دروپیکری، هیچی توی این مملکت سرجای خودش نیست و هیچ چیز درست کار نمیکنه.

مثلا من الان ترم پنج دانشگاه هستم و دارم روی پایان نامه‌ام کار میکنم و یه ترم هم تمدیدش کردم و تازه الان فهمیدم که ترم سوم آمار را افتادممتفکر ؟؟؟؟؟!!!!!!!! مرحبا به این دقت دانشگاه پیام نور که به من اجازه انتخاب پایان‌نامه و تمدید اون را هم داده و اصلا تذکر نداده که باید درس افتاده را پاس کنم در صورتی که با این شرایط من اجازه گرفتن واحد پایان‌نامه را نداشتمسوال نکته اینجاست که آموزش دانشگاه یکماه بخاطر امتحانات تعطیل بود و الان هم جابجایی دارند تا یک هفته دیگه هم جواب هیچکس را نمیدهند. حالا من ماندم و دو واحد پاس نشده و کاملا بلاتکلیف. تازه خوشحال بودم که تا بعد از عید میخواهم دفاع کنم؟؟؟؟ خداییش کجای دنیا دانشگاه این مدلی پیدا میکنید؟؟؟ بی‌در و پیکر و بی‌برنامه و مزخرف. توی دانشگاه پیام نور در ازای مبلغی که بعنوان شهریه پرداخت میکنید فقط خون دل میخورید. نه استادی نه کلاسی نه بار علمی نه آموزش درست و حسابی. فقط و فقط دانشجو به تعداد هزاران نفر که توی دانشگاه وول میخورند و سردرگم از این ساختمان به اون ساختمان میروند. اگر از کسی نفرت دارید و میخواهید عذاب الیم بهش بدهید و با اعصابش بازی کنید و دلتون خنک بشه راهنماییش کنید تا وارد دانشگاه پیام نور بشه. فکر کنم تا زمان فارغ‌التحصیلی از این دانشگاه از تمام گناهان کبیره و صغیره پاک بشیم چون اینقدر اینجا عذاب میکشیم که تقاص تمام گناهانمون را پس میدهیم.......

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط کارمند | پيام ها ()

فکر کنم مهمترین بحث این روزها هدفمند شدن یارانه‌هاست و خوشه‌های خانوار. با خجالت تمام اقرار میکنم که من مرفه بی‌دردم و جزو خوشه سه قرار گرفتم. مثل بیشتر مردم کشورمون که وضع مالیشون عالیه و هیچ مشکلی ندارند. خلاصه گل و بلبل، همه پولداریم، هیچکس مشکل مالی نداره، هیچی هم گرون نیست،‌ تورم هم قرار به زیر ۵درصد برسه، خلاصه یک دونه هم فقیر نداریم، با اینهمه قسط و وام و قرض راحت میتوانیم پول قبوضمون را هم پرداخت کنیم و برای اجاره خونه و پول مهدکودک و مدرسه بچه‌ها و کرایه تاکسی و تغذیه خوب هم کم نیاریم. فقط نمیدونم چرا بیشترمون خونه شخصی نداریم ،‌ماشین نداریم،‌ تفریحات مختلف نداریم، مسافرت نمیتوانیم زیاد بریم،‌ سبد کالاهای فرهنگیمون خالیه، چون اگه بیشتر از دو تا کتاب بخواهیم هر ماه بخریم و هر هفته بریم سینما و تئاتر و کنسرت موسیقی و حداقل یه ساز یاد بگیریم و ورزش بریم و استخر و ... و بقیه کارهای فرهنگی را برای پر کردن اوقات فراغتمون انجام بدهیم احتمالا من یکی که هیچوقت نمیتوانم پول جور کنم واسه رهن خونه!!!!!! و مجبورم تا سالهای دور در خوابگاه زندگی کنم. بنابراین به همان سبک قدیممون اوقات فراغتمون را پرمیکنیم و بی‌خیال سبد کالای فرهنگی میشیم. یعنی همان تفریحات همیشگی را که یه نسکافه داغ بود توی خونه و یک فیلم هالیوودی که از دوستان قرض گرفتیم ادامه میدهیم، نهایتش خیلی بخواهیم یه خودمان لطف کنیم میریم پارک!!!! قدم میزنیم یا میریم پاساژگردی، البته بماند که بعدش دچار افسردگی میشیم که نمیتوانیم چیزهای خوشگلی را که دیدم و دلمون خواست بخریم!!!!!! در بهترین حالت هم با دوستان دور هم جمع میشیم و خوش میگذرونیم.

 

یاد آهنگی افتادم که هم‌اتاقیم همیشه گوش میده: همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم

 

- دیروز بلیط جشنواره فیلم فجر را بهمون میدادند. هر دفتری تعداد متفاوتی بلیط میداد. یه جا ۵ تا، یه جا ٧ تا و دفتر ما یک عدد بلیط برای هر کارشناس برای یک فیلم. آقای معاون هم من را صدا زد و گفت یک بلیط سهمتون میشه واسه جشنواره. من: یه دونه، بیشتر نمیشه؟ معاون: میخواهید ٢٠، ٣٠، ۴٠ تا بلیط بدم با کل بچه‌های خوابگاهتون جمع بشید برید؟ (البته این تیکه را با طعنه و کنایه گفت) منم زل زدم توی چشمهایش و گفتم: نه میخواهیم دو نفری بریم سینما، من با بچه‌های خوابگاه جایی نمیرم، با دوستم می‌خواهم برم. معاون چشم‌هاش گرد شد و مطمئنا توی ذهنش اومد که دختره پررو میخواهد با دوست پسرش بره سینما و با وقاحت تمام به من هم میگه و بلیط همکارم را که گفته بود اون روز تهران نیست داد به من!!!! حالا چرا دفتر ما فقط یک بلیط می‌داد جای سوال داره؟؟؟؟؟؟؟

 

حالا دو تا بلیط دارم و کسی را هم ندارم باهاش برم سینما....

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٦ توسط کارمند | پيام ها ()

این دو روزه همه‌اش دوستهایم را دیدم. چهارشنبه دوستهای دوره کارشناسی دانشگاه تهران، یکی شده خانم دکتر و استاد دانشگاه و داره تز دکتراش را مینویسه با شوهرش که استاد خودمون بود، یکی شده کارمند که خودمم و الان همه دغدغه‌اش اینه که پایان نامه‌اش را تمام کنه و از شر خوابگاه خلاص بشه و مامانش هم درگیره که عروسش کنه، یکی تازه ازدواج کرده و بیخیال کار و فعالیت اجتماعی شده و تنها هدفش اینه جهیزیه‌اش را درست کنه و زود بچه‌دار بشه چون به نظرش بچه‌ها شیرین‌ترین نعمت دنیا هستند، یکی تازه داره واسه کنکور کارشناسی ارشد میخونه که ٢٠ روزه دیگه امتحان بده و طبق معمول مثل من درگیر خواستگارهاشه و براش مهمه که خواستگارش مثل خانواده خودش دانشگاهی و تحصیلکرده باشه، یکی خسته شده از بیکاری و دنبال کار دولتی میگرده و اصلا به حرف من و شوهرش گوش نمیده که ادارات دولتی اصلا بدرد نمیخورن و تحمل فضاش خیلی سخته، یکی شده خانم معلم و نگرانیش اینه که هنوز ازدواج نکرده و میگه پس کی میخواهم ازدواج کنم؟ و فکر میکنه از بقیه عقب مونده و چقدر بدبخته.

ولی مهم اینه که ما ١٠ ساله با هم اشنا شدیم و دوست باقی موندیم و کلی خاطره مشترک داریم با هم.

- سازمان هنوز تقریبا تعطیله و هیچ کاری انجام نمیشه تا بعد از عید!!!!!

-تازه ترین خبرها اینه که طبق شنیده ها آقای معاون مشکل روحی و روانی دارند و تحت نظر روانپزشک هستند و گفتند رفتارشون را زیاد جدی نگیرم و برخلاف تمام کسانی که افسردگی دارند و مشکل خودکم بینی دارند ایشون مشکل خود بزرگ بینی دارند!!!!!!

- مدیرم از سفر کربلا برگشت و یکساعت تمام از کربلا، نجف، کوفه، فضای حزن انگیز حرم امام علی و امام حسین و ... و از قبوری که زیارت کرده بود و از هتل ها و غذاها حرف زد و ما هم مجبور می‌شدیم بگیم خوشا به سعادتتون دعا میکردید قسمت ما هم بشه. برامون هم سوغاتی آورد تسبیح و مهر کربلا و عطر!!!!!

- وجدانم را کنار گذاشتم و توی ساعت اداری روی پایان نامه ام کار میکنم!!!!!

- هنوز خونه پیدا نکردیم و اصلا معلوم نیست پولمون جور بشه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢ توسط کارمند | پيام ها ()
قالب وبلاگ